دوقلوهای پارسی
آشنا یعنی همخانه« من » در دیار «تنهایی » ، هم میهن من در سرزمین غربت
فرار می کنم تا شاید به مقصد برسم یا نه به یک پناهگاه که کسی مرا نبیند مرا آزار ندهد اذیتم نکند تا آرامش داشته باشم احساس می کنم پاهایم سست شده است نمی توانم دیگر نمی توانم شب رادر دست شویها درپشت دیوارها در پارکها نمناک در کارتن ها ویا از همه اینها بدتر در بستر مردهای هوسران بگذرانم.به عقب نگاه می کنم دیگر راه بازگشتی نیست واگر باشد دستی نیست که دستانم را بگیرد ومسیر زندگی را نشانم دهد.پس چه بخواهم چه نخواهم در این باتلاق فرورفته ام آیا دست یاری هست که به سویم دراز شود یا همه اش تظاهر است به خوب بودن خوب دیدن وترحم های که بدبختی ما رانشان می دهد.(باتلاق سرنوشت)
می روم خسته افسرده زار سوی منزلگه ویرانه خویش نظرات شما عزیزان:
درود
وبلاگ زیبایی دارید ، ممنون که به وبلاگم سر زدید و نظر دادید . باز هم سر بزنید ، خوشحال میشوم سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:, :: 22:6 :: نويسنده : مهران ومهرداد
موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |